دو هفته خاطره

من نمی تونم معلم بشم چون هیچ وقت نمی تونم بچه ها رو ترک کنم... نمی دونم چرا اینقدر بچه ها رو دوست دارم... .

اجازه خانم... خانم اجازه... خانم من شما رو دوست دارم، به خدا راست می گم خانم... خانم اسمتون چیه... خانم چند سالتونه... راست می گین خانم... خانم نگین توی اون کلاسه خیلی شکل شماست... خانم یکی از بچه ها اسمش مثل شماست... خانم یکی فامیلش مثل شماست... خانم شما چی خوندین... خانم یعنی می شه ما هم مثل شما بشیم... خانم شما نابغه هستین که این برنامه رو درست کردین... خانم تو رو خدا نرین... خانم خواهش می کنیم یه ذره دیگه بمونین... خانم ای کاش شما معلم ما بودین... خانم این صدای خودتونه... راست می گین... خانم شما خیلی مهربونین... خانم یعنی می شه ما هم به دانشگاه بریم... خانم خانم خانم... هنوز صدای بچه ها توی گوش منه... خیلی زیاد بودن... نزدیک 60 نفر... همشون خوشگل و مامانی... چندتاشون مثل خودم توی اون سن و سال بودن... یکشون گرد و قلمبه... خجالتی... درس خون و مودب بود... کوچکتر از سنش نشون می داد خیلی مثل خودم بود... خیلی دوسش داشتم می یومد بغل دست خودم می نشست... به من نگاه می کرد و لبخند می زد... منم لبخند می زدم و نگاهم می کرد اندکی بعد با خجالت سرش رو به پایین می انداخت... دوباره تکرار می کرد... عاشق نگاه خمارش بودم... کوچولوی من... .

 خیلی دوسشون داشتم خیلی... کارم دو هفته ای طول کشید وقتی تموم شد ایستادم جلوی در کلاس اول و گفتم: بچه ها شاید من هرگز دیگه شما رو نبینم... فقط می تونم بگم خیلی دوستون داشتم... همیشه به یادتون می مونم... البته با کلاس دوم نشد که خداحافظی کنم... نشد بگم که دوسشون دارم... خیلی ناراحتم آخه اونا همش به من می گفتن که دوسم دارن من باید جبران می کردم... باید احساسم رو بهشون می گفتم... چشماشون منتظر محبت من بود... اینقدر کارم سنگین بود که نشد بگم... فقط موقع برگشتن از مدرسه ایستادم جلوی در مدرسه و اشکام رو روی زمین به یادگار گذاشتم و رفتم...................... .

 

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir