خاطره ی چند روز پیش...

چند روزی به سالگرد ازدواج و پیوند مقدس دو طلایه دار عشق یعنی فاطمه زهرا (س) و امیر المؤ منین علی (ع) مانده بود و از این بابت صدای طبل و نقاره می اومد... رفتم که منم به وسعت دل خودم محبتی کرده باشم... دم در ایستاده بودم، دیدم دستان کارگران ساختمانی روبروی منزلمون هم به داخل جیبشان رفت و وقتی بیرون آمد به اسکناس 1000 تومانی سبز بود... مهر و مهربانی جوانه زد... برایم جالب می نمود... با خودم لحظه ای اندیشیدم... مردم حتی گاهی به بخشیدن اندک مبلغ ناچیز به فقیر و تنگدست، گره دستانشان  را باز نمی کنند چه طور می شود که کارگر ساختمانی که ریالش را با ریختن عرق جبین بدست می آورد به راحتی از آن می گذرد... شما هم از خودتان بپرسید.

ای کاش 20 ساله دیگه باز هم بتونیم از این صداها بشنویم... .

برای چند لحظه ای کوتاه چشمانم به سوی خونه ی روبرویمان دوخته شد... موسیقی به قدری تاثیر گذاشته بود که کودکی به ایوان دویده بود درحالی که مادر هم با ظرف سوپ به دنبالش دویده بود... پسر بچه ای چهار ساله می رقصید... هر کسی در خیابان بود صورتش به لبخند شکفته شده بود... به گمانم خاطره ی آن روز قشنگ در ذهن من و آن پسر بچه برای همیشه حک شد... .

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ۱:٤٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir