دوست داشتم همراه با شکوفه های صورتی و صورتی پوش بگم: باز آمد بوی ماه مدرسه

توی یکی از روز های خوب خدا، یکی از روزای تابستونیه قشنگ از جایی متوجه شدم که آموزش و پرورش داره نیروی جدید می گیره... خلاصه مدارکم رو جم کردم و بدو بدو خودمو رسوندم اونجا... آخه روز آخرش بود... یک ساعت بیشتر فرصت نداشتم... با هزار امید و آرزو فرم رو پر کردم که ای کاش پر نکرده بودم... از اولشم احساسم می گفت من رو می خوان... خلاصه دیروز بعد از گذشت یک ماه زنگ زدن که خانم تا ساعت 5 خودتون برسونید برای امضای قرارداد و گرفتن ابلاغ... در حالی که شکه شده بودم پرسیدم کلاس چندم؟ گفت: پایه ی چهارم.

اون موقع توی دانشگاه بودم داشتم پروپزالم رو می دادم به مسئول تحصیلات تکمیلی... یه آن شکه شدم... خودم رو رسوندم به دوستام توی سایت و بهشون گفتم... یکی گفت برو... یکی گفت پس پایان نامت رو  چی کار می کنی؟... یکی گفت حیف خلاقیتت نیست بری معلم بشی... یکی گفت ولش کن مگه قرار نبود دکتری بخونیم و ... تو باید استاد بشی، باید دکتری بخونی، باید پژوهشگر موفق بشی، کتاب بنویسی... کتاب ترجمه کنی نه این که یه معلم ساده ی ابتدایی بشی! هر چند من اینطور فکر نمی کنم ولی به هر حال سردر گم شدم... احساس خستگی... ناراحتی... خفگی... با خودم گفتم شراره خانم اگه این قدر سر انتخاب موضوع وسواس به خرج نداده بودی تو هم تا حالا دفاع کرده بودی و الانم با خیال راحت می رفتی برای یه سالم که شده درس می دادی... چیزی که همیشه آرزوت بود.

همیشه از همون دوران کودکی دوست داشتم خانم معلم گاهی هم به مامانم می گفتم من عضو هیأت علمی دانشگاهم... از همون اولم بر عکس دخترای فامیل هیچ وقت از خاله بازی خوشم نمی یومد... همیشه معلم بازی می کردم. توی تصورم می دیدم سر کلاسم و دارم درس می دم... یا دارم به بچه ها سرود یاد می دم... عاشق معلم پرورشیم بودم و توی تنهایی و تصوراتم نقش اونو بازی می کردم... همیشه دستش یه نوار و یه ضبط صوت بود... منم دنبالش... خارج از بازی هم دوستام بعداز ظهر ها می یومدن که من باهاشون درس کار کنم... حالا امروز بعد از بیست و اندی سال فک کن که یهو بهت بگن ابلاغت آماده است... مدرسه ی دولتی هم باشه... دو سال بعدش هم رسمی بشی... از همه مهم تر این که بچه ها رو هم خیلی دوست داشته باشی... بچه های دبستانی گرد و قلمبه... شیطون، پر از هیجان و شاد. همیشه با خودم می گفتم اگه معلم بشم همه ی بچه ها رو با اسم کوچک صدا می زنم که احساس کنند که منم مثل مادرشون دوسشون دارم... همیشه فکر می کردم همه ی اون چیزهایی رو که خودم دلم می خواست در مورد معلمم بدونم خودم به بچه ها بگم... خلاصه دوست داشتم یه محیط صمیمی درست کنم که بچه ها از درس خوندن اذت ببرند...

هیچ چیز از کار کردن با بچه های کم سن و سال برام خوشایند تر نیست... به هر حال به نظرم مهمترین کاری که یه زن می تونه خوب از پسش بر بیاد بعد از مادر بودن معلم بودنه. این کاریه که خودشم ازش لذت می بره.

حالا امروز به خاطر پایان نامه و دردسر هاش مجبورم پا روی دلم بذارم... آخه نمی شه که با زندگی بچه های مردم بازی کنم معلم باید از خودش بگذره عین مادر... باید هم و غمش بچه هاش بشه... باید به غیر درس بچه ها به تمام مسائل و مشکلاتشون رسیدگی کنه... دوست دارم یا کاری و انجام ندم یا کامل آنجام بدم... الان تلفن زنگ زد و گفتند که چرا نیومدین قرارداد رو امضاء کنین؟ من با مِن مِن گفتم: پایان نامه دارم ببخشید من رو... با حالت بدی توی صداش پرسید پس نمی یای جایگزین بذارم؟ با شرمندگی و حسرت گفتم: بله. الانم اشکام مجالم نمی ده... دلم به هوای مدرسه، آرزوهام و با کودکان بودن ها بارونی شد... دلم شکست از این زندگی که هیچ وقت سازش با ساز من هماهنگ نیست. شایدم بیشترش تقصیر خودمه. یه روز می گم معلم بشم... یه روز می گم معاون پرورشی بهتره... یه روز می گم گویندگی رادیو جذاب تره... یه روز می گم فیلم بسازیم... یه روز می گم ولش کن فعلاً فقط درس می خونم بعضی موقع ها هم می گم دلم می خواد یه جوری بشه که تا زنده ام توی دانشگاه علامه باشم... گاهی دلم می خواد برم گرافیک کامپیوتر و یا انیمیشن رو دنبال کنم... خلاصه به هر کدوم از موارد بالا یه جورایی یه ناخنکی زدم اما آخرشم تصمیم نهایی رو نگرفتم خدا آخر و عاقبت من رو به خیر کنه... . تقصیر ماه تولدمه که اینقده از این شاخه به اون شاخه می پرم. آخیش یه خورده سبک شدم... رو دلم مونده بود اگه نمی گفتم یحتمل دل درد می گرفتم.

 

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir