دختر سست پیمان

 

این حکایت رو امروز خوندم و خوشم اومد و خلاصه اش کردم و نوشتم برای شما ...

عیاری بود که او را دستگیر و اعدام کردند و به جرم دزدی و قتل دستور دادند که نعش او بردار بماند ، شبی رئیس پاسبانان دید که نعش دزد را از دار برده اند و در گورستان دختری زیبا رو دید که چهره اش چون ماه می درخشید ، او بر سر گور شوهرش نشسته بود ، آن مرد به دخترک گفت : دختر جان این جا چه جای توست ؟ گفت شوهری داشتم که بسیار دوستم می داشت ، روزگار او را از من ربود ، اکنون او را در این خاک می جویم .

مرد گفت این کار تو عاقلانه نیست ، هر کسی حاضر است تو را خدمت کند ، من اگر همسرت باشم تو را خدمت می کنم و به جز مراد تو دم نخواهم زد ... .

دختر از علت نگرانی آن مرد پرسید و او گفت که نعش دزد را از دار بر کنده اند و نمی داند که با خشم شاه چه کند ، دختر گفت چاره ساده است ، شوهر من همین امروز مرده است او را از گور بردار و بر دار کن ! مرد گفت شوهرت ریش دارد ولی دزد ریش نداشت ، او گفت ریش ها را می کنیم و کند ... .

آن دو ازدواج کردند و بعد از سالها مرد بیمار شد و زن پریشان و مضطرب ، مرد در میان همسایگان وصیت کرد که من از این زن می خواهم که بعد از من تنها نماند ولیکن شما شفاعت کنید که بعد از وفات ، ریش من بر نکند و به هیچ وجه بر سرگور من اعتکاف نکند .خیال باطل

 

جوامع الحکایات

 

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ۸:٤۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir