دلبسته محبت

 

صبح زیبایی است... خدا روشکر... شاید روزی برخیزیم و همه چیز بر وفق مرادمان نباشد... چونانکه سابق بر این پیش آمده است برای من و البته برای شما هم!

روحم هوس لی لی بازی کردن دارد...

سنگ ریزه محبت رو بر داشتم و روی خانه های  لی لی گونه  احساسم نشانه رفتم...

کامپیوتر رو روشن کردم... مدیا پلیر رو ران کردم... رسیدن به اولین... نام آهنگی بود که می شنیدم... در ادامه آهنگی از انوشیروان روحانی... بله اینگونه بود که آهنگ های مورد علاقه ام از پی هم می آمدند...

آفتاب چشمک می زد... با شتاب بلند شدم و پرده ها رو هم به کناری زدم... نگاه گرم و طلایی آسمان اتاقم رو نشانه رفته بود... من بودم و خدا و خورشید و رقص واژه ها از پس سکوت کلام و خلوت موسیقی و احساس...

می نوشتم و می نوشتم...

بلند شدم و کتاب ناظم حکمت به نام «تو را دوست دارم چون نان و نمک» رو بر داشتم... می خواستم شعری بنویسم بر تابلوی رنگارنگ احساسم... همان وبلاگم... می خواستم بگم که من باز هم اومدم... اکنون کمی خوب شده ام و دوره سوگ برای دوستم رو به انتها می رسونم چون باز هم تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم هر چند فقط و فقط روحانی... هر چند از پس سایه هایی محو در خواب هایم... خواب هایی معنادار.

برای همه می نویسم... همه کسانی که می شناسند مرا... کسانی که حتی یک بار هم که شده به دایره زندگیم نزدیک شده اند...

از مرکز دایره به اطراف می رویم...  پدر، مادر، خواهر، همسر، اقوام نزدیک، دوستان صمیمی، دوستان نزدیک، همکاران، اقوام دور، دوستان دور، آشنایان و ... .

برایتان می نویسم:

تو را دوست دارم

چون نان و نمک

تو را دوست دارم

چون لحظه شوق، شبهه، انتظار و نگرانی

در گشودن بسته بزرگی

که نمی دانی در آن چیست.

تو را دوست دارم

چون سفر نخستین با هواپیما

بر فراز اقیانوس

تو را دوست دارم چون گفتن «شکر خدا زنده ام.» 

 

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ خرداد ۱۳٩٠

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir