خویش را باور کن

 

هیچ کس جز تو نخواهد آمد

هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید

شعله روشن این خانه تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد تابید

چشمه جاری این دشت تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد جوشید

سرو آزاده این باغ تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد روئید

باز کن پنجره صبح آمده است

در این خانه رخوت بگشای

باز هم منتظری؟

هیچ کس بردراین خانه نخواهد کوبید

و نمی گوید برخیز که صبح است بهار آمده است

خانه خلوت تر از  آن است که می پنداری

سایه سنگین تر ازآن است که می پنداری

داغ، غمگین تر از آن است که می پنداری

باغ، غمگین تر ازآن است که می پنداری

ریشه ها می گویند

ما تواناتر از آنیم که می پنداری

هیچ کس جز تو نخواهد آمد

هیچ بذری بی تو

روی این خاک نخواهد پاشید

خرمنی کوت نخواهد گردید

هرکجا چرخی بی چرخش تو

هر کجا چرخشی بی چالش و بی خواهش تو

بی توانائی اندیشه و عزم تو نخواهد چرخید

اسب اندیشه خود را زین کن

تک سوار سحر جاده تو باید باشی

و خدا می داند

که خدا می خواهد تو « خود آ » یی باشی

مجتبی کاشانی (سالک)

 

 

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir