شب میلاد تو است... زهرا جان

 

شب میلاد تو است

چشم ها از حادثِ مرگت تر است

شب.. ستاره.. نور ماه

ریزش اشک و صدای آه آه

یاد تو این روزها چه زیبا با من ست

چشم من از حادثِ مرگت تر است

 

ای صمیمی ای رفیق کودکی

رفته ای...

نام و هم یادت به خیر

خنده های کودکی هامان به خیر

یاد آن روزهای پر خاطره

یاد دستانت به خیر

گرم 

لبریز از مهر بود

کاش می شد فراموشت کنم

سینه از غم یکسره خالی کنم

کاش می شد

کاش می شد

زهرا جان هرگز از یادم نمی روی و با وجود اینکه نمی بینمت نگاه و نمایت، سکوت و صدایت، قدم هایت، سلام و صفایت، شادی ها و غم هایت، گریه ها و خنده هایت، نا امیدی و امیدهایت، امید دادن ها و امید گرفتن هایت، مهرت، عشقت و تک تک حرف هایت هنوز هم مثل گذشته در پیش چشمانم است... .

فرصت نشد که به تو بگویم صبر کن کجا می روی با این شتاب، رفیق تنهای کودکی هایت را تنها نگذار، نرووو... .

ای کاش می توانستیم در کنار هم باشیم، هر چه از رفتنت می گذرد بیشتر دلتنگت می شوم... .

 

 

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠

پرواز کن تا آرزو

 

« آزاد شو از بند خویش زنجیر را باور نکن

                 اکنون زمان زندگیست تاخیر را باور نکن

حرف از هیاهو کم بزن از آشتی ها دم بزن

               از دشمنی پرهیز کن شمشیر را باور نکن

خود را ضعیف و کم ندان تنها در این عالم ندان

                      تو شاهکار خالقی تحقیر را باور نکن

بر روی بوم زندگی هر چیز میخواهی بکش

             زیبا و زشتش پای توست تحقیر را باور نکن

تصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی

                    از نو دوباره رسم کن تصویر را باور نکن

خالق تو را شاد آفرید آزاد آزاد آفرید

                         پرواز کن تا آرزو زنجیر را باور نکن »

 

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠

دلبسته محبت

 

صبح زیبایی است... خدا روشکر... شاید روزی برخیزیم و همه چیز بر وفق مرادمان نباشد... چونانکه سابق بر این پیش آمده است برای من و البته برای شما هم!

روحم هوس لی لی بازی کردن دارد...

سنگ ریزه محبت رو بر داشتم و روی خانه های  لی لی گونه  احساسم نشانه رفتم...

کامپیوتر رو روشن کردم... مدیا پلیر رو ران کردم... رسیدن به اولین... نام آهنگی بود که می شنیدم... در ادامه آهنگی از انوشیروان روحانی... بله اینگونه بود که آهنگ های مورد علاقه ام از پی هم می آمدند...

آفتاب چشمک می زد... با شتاب بلند شدم و پرده ها رو هم به کناری زدم... نگاه گرم و طلایی آسمان اتاقم رو نشانه رفته بود... من بودم و خدا و خورشید و رقص واژه ها از پس سکوت کلام و خلوت موسیقی و احساس...

می نوشتم و می نوشتم...

بلند شدم و کتاب ناظم حکمت به نام «تو را دوست دارم چون نان و نمک» رو بر داشتم... می خواستم شعری بنویسم بر تابلوی رنگارنگ احساسم... همان وبلاگم... می خواستم بگم که من باز هم اومدم... اکنون کمی خوب شده ام و دوره سوگ برای دوستم رو به انتها می رسونم چون باز هم تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم هر چند فقط و فقط روحانی... هر چند از پس سایه هایی محو در خواب هایم... خواب هایی معنادار.

برای همه می نویسم... همه کسانی که می شناسند مرا... کسانی که حتی یک بار هم که شده به دایره زندگیم نزدیک شده اند...

از مرکز دایره به اطراف می رویم...  پدر، مادر، خواهر، همسر، اقوام نزدیک، دوستان صمیمی، دوستان نزدیک، همکاران، اقوام دور، دوستان دور، آشنایان و ... .

برایتان می نویسم:

تو را دوست دارم

چون نان و نمک

تو را دوست دارم

چون لحظه شوق، شبهه، انتظار و نگرانی

در گشودن بسته بزرگی

که نمی دانی در آن چیست.

تو را دوست دارم

چون سفر نخستین با هواپیما

بر فراز اقیانوس

تو را دوست دارم چون گفتن «شکر خدا زنده ام.» 

 

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ خرداد ۱۳٩٠

تبریک پیشاپیش طلوع یک هزار و سی صد و نودمین بهار طبیعت

 

به افتخار همسرم امیر

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ٤:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩

 

مشاهده یادداشت خصوصی

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ۸:۳۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩

برای دوست از دست رفته ام زهرا

مشاهده یادداشت خصوصی

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩

خویش را باور کن

 

هیچ کس جز تو نخواهد آمد

هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید

شعله روشن این خانه تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد تابید

چشمه جاری این دشت تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد جوشید

سرو آزاده این باغ تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد روئید

باز کن پنجره صبح آمده است

در این خانه رخوت بگشای

باز هم منتظری؟

هیچ کس بردراین خانه نخواهد کوبید

و نمی گوید برخیز که صبح است بهار آمده است

خانه خلوت تر از  آن است که می پنداری

سایه سنگین تر ازآن است که می پنداری

داغ، غمگین تر از آن است که می پنداری

باغ، غمگین تر ازآن است که می پنداری

ریشه ها می گویند

ما تواناتر از آنیم که می پنداری

هیچ کس جز تو نخواهد آمد

هیچ بذری بی تو

روی این خاک نخواهد پاشید

خرمنی کوت نخواهد گردید

هرکجا چرخی بی چرخش تو

هر کجا چرخشی بی چالش و بی خواهش تو

بی توانائی اندیشه و عزم تو نخواهد چرخید

اسب اندیشه خود را زین کن

تک سوار سحر جاده تو باید باشی

و خدا می داند

که خدا می خواهد تو « خود آ » یی باشی

مجتبی کاشانی (سالک)

 

 

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩

چهل روز گذشت و این روزها همه بی تو می گذرند... برای زهرا

مشاهده یادداشت خصوصی

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩

علمدار نیامد

 

آن ماه پری روی پری وار نیامد
خون گریه کن ای عشق علمدار نیامد

 

در خیمه برباد کسی زار چنین گفت:
« شد وعده علمدار به دیدار نیامد »

 

امشب عطش نور به رقص آمده با خاک
اما مه موعود شب تار نیامد

 

دیریست که من دوخته ام چشم به راهش
دانست که من منتظرم یار نیامد

 

ای وای به ما شب زدگان، وای به ما، آه
خورشید چرا صبح پدیدار نیامد؟!

 

با داغ تو می خواست دلم شعر بگوید
اشک آمدم از دیده و گفتار نیامد

 

بهروز قزلباش

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩

تولدت مبارک... پدر

 

 

روز میلاد تو باران آمد
روز میلاد تو بود
که هوا
بوی شبنم و شقایق می داد
و خدا می خندید
عطر یاس از در و دیوار هوا می پاشید
و نسیم از تو بشارت می داد
باد بر پنجره پا می کوبید
زلف افشانرا بید
در مسیر تو پریشان می کرد
هر کجا سروی بود
به تواضع سر راه تو بر پا می خواست
تاکها با تو تبانی کردند
غوره ها از تپش قلب تو انگور شدند
سرکه ها را خیر آمدنت شیرین کرد
برگ ها از سر تعظیم تو می رقصیدند
و خزان در قدم شاد تو نقاشی کرد
و به تر دستی استاد ازل
شعبده ای بر پا بود
گوشها منتظر
اولین گریه ی شیرین تو بود
چشمها منتظر
اولین ساغر سیمای تو بود

روز میلاد تو باز
مثل همواره خدا حاضر بود
آسمان جشن گرفت
ابر ها مژده ی دیدار تو را می دادند
رعد در حنجره از شوق تماشای تو غوغا می کرد
طبل آغاز تو را می کوبید
برق آغاز تو را می تابید
مه فضا را به هوای تو در آغوش گرفت
آنسوی پیله ی مه
ماه تا فرصت دیدار تو بیدار نشست
در جهان از قدم مهر تو مهمانی شد
شعر از مرکب فرخنده ی احساس تو الهام گرفت
واژه ها در شعف وصف تو شادی کردند
و غزل
قالب همواره ی توصیف تو شد

و ... .

 تولد از مجتبی کاشانی (سالک)

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩

← صفحه بعد صفحه قبل →
design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir