بخوان احساسم را تا بدانی برای من بندرعباس هم یک قصه و تنها یک خاطره شد

 

 

چیزی نزدیک به سه سال گذشت و حالا بندرعباس و زندگی در آنجا هم به خاطره ای مبدل شد.. مهرماه 94 بازگشتیم با کوله باری از خستگیها، دلتنگی ها، خاطره ها و تجربه ها... حالا باید بگویم یادش به خیر ساحل، جذر و مد، دریا، قشم، درگهان، هرمز، رفتن به هنگام و لنگه از آرزوها، تماشای منظره ای از دوردست کشتی ها، زیتون، سیتی سنتر، فلکه پارک شهر، مارکت تارا، بازار ترکها، بازار اوزی ها، ماهی میش، هامور و سرخوها، ابوموسی و تنبها، شرجی و گرما، پرتقال محلی، انبه، زیتون، گارم زنگی، کنار، خرما، نارنگی خوش طعم سیاهو از میوه ها، روزهای پنجشنبه و جمعه بعدازظهرها، بیمارستان صاحب الزمان (عج) و مطب امیر و خیابان مرادی و همه چهارراهها، دانشگاه علمی و کاربردی و صدا و سیما، نامش مژده بود باشگاه ما و رستوران بادگیران و سیب و هزار ریز و درشت دیگر از خاطره ها.. خداحافظ خاطره ها.. خداحافظ روزهای گرم و خداحافظ شبهای طولانی و خداحافظ بندر ما..

شراره و امیر حالا به آن روزها که فکر می کنند چند قطره اشک گوشه ای از چشمانشان را نمناک می کند. از همان روزی که برگشتم دلتنگت شدم بندرعباس گرم و مهربان... دلم برای آن زنان و مردان مظلوم بندری تنگ خواهد شد.. دلم برای آن چادرها و آن لباسهایتان تنگ خواهد شد... خیلی تنگ.. می خواستم گرفتارت نشوم اما گویا بدجور به خاطره ات گرفتار شدم... آن روزها را فراموش نمی توان کرد...

حالا خاطره ها را با من قدم زدی و فهمیدی چقدر دلتنگ شدم از همین حالا... تا روزی که خودم هم قابی از خاطره شوم دردی در گلویم خواهد پیچید با یاد کردنی از آن روزها...

حس عجیبی است که روزی در شهری آشیان کنی و روزی در همان شهر باز هم چون یک مهمان غریب و بیگانه گویی بی آشیان باشی... 

 

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ آبان ۱۳٩٤

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir