مهر از افق دمید، فصلی دگر رسید...

هر وقت دلم می گیرد یاد دوستان قدیمی و صمیمی ام یعنی همان قلم و کاغذ می افتم اما این بار که کاغذ زیر دستم به نگاه قلمم لبخند می زند و آماده شنیدن حرفاهایم می شود دلم چندان هم گرفته نیست... ناراحتی ها همیشه هستند باید به رسم فراموشی، خاطرات خاطر را از آزردگی ها زدود... باید با خود گفت: چه بسا آنچه امروز موجبات ناراحتی مرا فراهم کرده است فردا دلیلی برای خوشحالیم باشد... پس من خوشحالم و با خوشحالی می خواهم از، به و برای دلم بنویسم... .

چند ثانیه ای قریب به یک دقیقه به ساعت هفت صبح مانده بود و پشت میز کارم از نگاه پنجره به آسمان رو به پایان تابستان می نگریستم و حس نوشتنم به اوج خودش رسیده بود اما سرکار بودم و اندک فرصتی برای خلوت با خودم نداشتم... حرف هایم به مانند پرنده ی تنهای در قفس مانده، منتظر پرواز در پهنه بی پایان آسمان کاغذهای بلاتکلیف بود اما مجالش نبود... گزیری نبود جز پناه بردن به قلم و کاغذ خیالی... چاره ای نبود جز بازی با واژه ها اما فقط در عالم فراموشکار ذهنم... آری مدام می نوشتم و پاک می شد... می نوشتم:

آخر این چه حالیست که من دارم؟! انگار پر از عشقم... پر از لطافت و آرامش... پر از بخشش... هوا پائیزیست... گویی همه جا پر است از عطر دل انگیز و بوی قدیمی مداد و کاغذ...  مشق و معلم...  درس و مدرسه... امسال برای من شاید یک حادثه است... آیا این یک حادثه نیست که از شش سالگی به هنگام آئین مهرورزی پائیز، بوی دفتر و کتاب را از لابه لای برگ های خسته، خیس و باران خورده پائیزی استشمام کرده ای و حالا با این تغییر بوجود آمده برج بلند باورهایت به زمین نشسته است؟!

درس خواندن عادت 19 ساله ام بوده است و اکنون تغییر عادت می دهم... یادش به خیر روزهای مدرسه... صبح ها مادرم بلند بلند برایم می خواند:

قوقولی قوقو خروس می خونه

................................صبح شده چشماتو باز کن

..........بپوش لباساتو که خیلی دیره

............................................کفشاتو زودی به پا کن

...................می رقصد از شادی کودک زیبا

..........................................می ره به سوی دبستان

عاشق صدای مادرانه زیبا و نشاطی بودم که در خواندنش بود... به خیر باد یاد روز اول مدرسه ام... یاد مانتو و شلوار طوسی با دکمه های قابلمه ای که مادرم با سلیقه مادرانه اش برایم دوخته بود... یاد خانم گل محمدی معلم کلاس اولم... چقدر دلم برای آغوش مهرش تنگ است... آغوش باز و پر ز مهر او همان لحظه هایی بود که آب... بابا را یادمان می داد... پس می بینی که چه آغوش بازی داشت... آری او یادم داد و من همه یادگرفتن هایم را مدیون او، همان روزها و همان لحظه هایم هستم... آری به لحظه ها هم مدیونم... یادش به خیر کلاس اول که بودم مدت ها بعضی از حروف الفبا را با خط کش می نوشتم که دفترم مرتب بماند... یک بار می نوشتم و یه بار هم پر رنگش می کردم اما از سر درس تصمیم کبرای کلاس دوم به بعد تصمیم گرفتم که دیگر پر رنگ نکنم.... آری تصمیم گرفتم... آن روزها چه تصمیم سختی بود!

دلم می خواست در میانه ی حیاط مدرسه می ایستادم و می خواندم سرود همشاگردی سلام را و یک آن چشمانم را می گشودم و می دیدم همه هم شاگردی هایم را... چه آنهایی که یواشکی کفشهایم را لگد می کردند... چه آنهایی که دوستم داشتند و مواظبم بودند... همون کلاس چهارم پنجمی هایی که وقتی سوار سرویس می شدم بلند بلند صدایم می کردند و جایی بین خودشان برایم باز می کردند و مواظبم بودند. معنای بزرگتری و مهربانی را اینگونه عمیقاً درک کردم.

آنهایی که آزار می رساندند شاید نمی دانستند که همه لطافت لحظه ها را زیر پاهایشان لگد می کنند و این لحظه های لگد شده سخت فراموش می شوند... .

همیشه هر متنی  که می نویسم به کودک و کودکی ختم می شود... مثل الان که می خواهم بگویم: خاطره های کودکی می مانند و پاک نمی شوند... خوشا به حال کودکی که خاطرش از خوبی ها لبریز می شود تا جائی که بدی ها خود به خود سرریز می کنند و چیزی از آنها نمی ماند و او همچنان بزرگ می شود و بزرگتر می خوانندش فقط به خاطر  پاکی و زلالیش.

در ادامه سرود هم شاگردی سلام:

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩

گاهی

 

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود!

گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود!

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته، قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و بخت یار نیست!

گاهی تمام شهر گدای تو می شود.

دکتر علی شریعتی 

 

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ۱:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩

تسکین نوشتن... برای زهرا

مشاهده یادداشت خصوصی

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir