مثل خواب

 

سلام... حالت خوبه... دلت برای من تنگ شده؟ نه انگار منتظرم نبودی! خیلی بی معرفتی... من هنوزم عاشقتم... یادته... یادته چقدر زیر سایه درختات با ژیلا، الهه  و اکرم می نشستیم... یادته چقدر کوچولو بودم... یادته روز ثبت نامم رو... یه مانتوی خوشگل هشت ترک مشکی با کتونی و شلوار اسپرت کرم پوشیده بودم... با پدر، مادر و خواهرم اومده بودم... اما خودم به تنهایی اولین قدم هام رو توی حیاطت گذاشتم... . وقتی دیدمت تمامی اضطرابم به نشاطی فراگیر مبدل شد... خیلی سبز و قشنگ بودی... دلم باز شد... .

دانشگاه دانشگاه چقدر دوستت دارم... آخه درختات کجان... چرا قطع شدن... چرا دیگه سرسبز نیستی... چرا دیگه با صفا نیستی؟ هیچ می دونی رنگ و رخت زرد شده؟ اما باز هم قشنگی و برام شیرینی... .

اینا رو از دم در دانشکده تا در ورودی سالن، زیر لب زمزمه می کردم... دوست داشتم اون لحظه همه همکلاسیام اونجا می بودن... تا جائیکه حافظه یاری داد تک تکشون رو توی ذهنم صدا کردم... که یک آن صدایی در میانه افکارم پیچید که خانم آبخوری کجاست... جوابی نداشتم... خیلی ناراحت شدم که هیچ جوابی نداشتم... احساس می کردم که دیگه به اون فضا متعلق نیستم در حالی که من با دوستانم بیش از سه سال در اونجا خاطره داشتم... خاطره هایی عمیق و به یاد ماندنی... گوشه گوشه اش در ذهنم خاطره ای سبز داشت... سالن کتابخونه که ترمی یه بار محل برگزاری امتحان بود... یادم افتاد که یکی مانده به آخرین امتحانی رو که اونجا دادم حالم خیلی بد بود... رفتم تو شیشه ها... اگه اکرم دستم رو نگرفته بود معلوم نبود سالم بودم یا نه! آخه وقتی رفتم دکتر با نگاهی عجیب به من می نگریست... فهمیدم که فشارم چهار بوده... تازه فرداش باز هم امتحان داشتم و حتی یک کلمه هم نخونده بودم و این اولین باری بود که من درس نخونده بودم... از درس تاریخ آموزش و پرورش متنفر بودم... اون شب تا صبح بیدار موندم و خوندم...  اون روز و اون شب، لحظه ها چه سنگین می گذشتند، هر چند ساعت یک بار زنگ می زدم به ژیلا و قوت قلبم می داد... امروز شاید چهار سال از اون روز می گذره... جلوی درب آمفی تئاتر همت خاطره روز دانشجو رو برام زنده کرد... چه جمعیتی... توی اون شلوغی خبرنگار شبکه خبر از من عکس انداخت... چه بلائی سرش آوردم... مجبور شد عکسی رو که بی اجازه از من انداخته بود پاک کنه... گفت خیلیم دلت بخواد که ازت عکس گرفتم... .

چه استرس ها، چه شادی ها، چه غم ها... لحظه ها با من بیایید تا بگویم که چه روزهایی بود و بگذشت...

روز ثبت نام همسر الهه چقدر هوام رو داشت... هنوز نمی دونستیم قراره همکلاسی باشیم... همون روز کلی دوست پیدا کردم... اول از همه با الناز دوست شدم... مدام می گفت من حقوق هم قبول شدم... بعد اعظم آمد... دختری شیطون... و سپس زینب... دختر خانم هنرمند و خطاط... ما چهار نفر دوستای خوبی برای هم شدیم... سه روز اول مامانم من رو می برد به دانشگاه... منتظرم می موند تا کلاسام تموم بشه... کمی از ترم گذشته بود که زهرا هم اومد و به ما پیوست من از این دوستانم یه کمی جدا شدم... اکرم، سمیه و سمیرا رفقای هم مسیرم بودند... چند روزی باهم می رفتیم... من و اکرم چون اصطلاحاً خیلی بچه مثبت بودیم شدیم رفیق گرمابه و گلستان هم... از دانشگاه تا خونه و بر عکس فقط با هم می رفتیم و می اومدیم، ما می خواستیم حلقه دوستی راضیه، الهه و ژیلا رو هم تجربه کنیم... با ورود من و اکرم به این حلقه راضیه رفت و خلاصه این سی و چند نفر شصت مدل چرخیدیم تا به امروز رسیدیم. توی تمام این مدت من از یک نفر غافل بودم... و اون شیما بود که حالا خیلی خیلی دوسش دارم.

دیروز به میانه سالن که رسیدم زهره رو دیدم... دلم می خواست فریاد بزنم... زهره توی اون لحظه ها تنها آشنایم بود تنها کسی که شاید اگه حسم رو می گفتم درکم می کرد... از حسم چیزی نگفتم... پایان نامه ام رو تحویل دادم... اما انگار دانشگاه هم دلش نمی خواد با من برای همیشه وداع کنه... آخه سی دی پایان نامه رو جا گذاشته بودم... حالا باید یه بار دیگه برم... این دفعه که برم تنهای تنهام... فرصت خوبیست که برم به همه کلاس ها و توی سکوت فراگیر روزهای تابستانی دانشگاه همه هیاهوهای روزهای خوشم را زنده کنم... . می رم به طبقه اول و هر کلاسی که بیشتر آشنا باشه، دم درش می ایستم و سعی می کنم صدای بچه ها رو بشنوم آره می خوام بازم صدای دوستام رو بشنوم... استادامو پشت تریبون تصور می کنم... تصور می کنم که استاد علی آبادی می گن تا پنجم دی ماه (سال 1384) فرصت دارین پروژه ها رو تحویل بدین... تصور می کنم که دارم به استاد نیلی التماس می کنم که استاد تستی بگیرین و اونم با لحن آبی صداش می گه باشه (باز هم سال 1384)... به اتاق استادام سر می زنم... طبقه همکف... طبقه چهارم... اونروز خیلی کارا دارم... .

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩

حمید مصدق

 

شیشه پنجره را باران شست

      از دل من اما

            چه کسی نقش تو را خواهد شست

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ تیر ۱۳۸٩

اعیاد شعبانیه

پنجشنبه روزی بود که حوریه ای بهشتی در سیمای دختر عبدالمطلب به نزد فاطمه (س) آمد تا کودکش به دنیا بیاید... آری حسین (ع) به دنیا آمد.

امروز هم روز میلاد کسی است که وقتی صدایش می کنند می گویند:

یا کاشف الکرب عن وجه الحسین (ای برطرف کننده غم و پریشانی از چهره برادرت حسین)

اکشف کربی بحق اخیک الحسین (به حق برادرت غم و پریشانی ام را برطرف نما)

اعیاد شعبانیه بر شما مبارک.

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ تیر ۱۳۸٩

رسول مهر

سالها پیش از این مسافری آمد

رسول نور و رحمت

او هم مثل همه مسافرای دیگه اومده بود که به جای دیگه ای بره

 با توشه ای اومده بود و می خواست با توشه ای کاملتراز این مسیر عبور کنه

او البته می خواست به دیگران هم کمکی کرده باشه

این مسافر مهربون برای صحنه زیبای زندگی پیامی داشت

گوشه ای از پیام او برای اخلاق بود:

«همانا من برای تکریم اخلاق مبعوث شده ام»

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٩

چه توفانی... از کتاب پیاده روی در اتوبوس ساعد باقری

دلم پر است،

           نازنین!

       بگذار

              در سوگ یک سلام بگریم

       دیروز

               با هر سلام تازه

آفتابی می تابید بر برف:

                 «چه کار می توانم برایت بکنم»

        امروز

                انتظارت دیری نمی پاید

هر سلام تازه

           بی درنگ

می رسد به ترجیع همه ی دوستی های این روزگار:

             «چه کار می توانی برایم بکنی»

                       ***

       چه توفانی از سر این باغ گذشته است! 

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩

تبریک و شادباش

 

 

بر روی همه نوشته های دیگرم خطی از ننوشتن کشیدم و نوشتم:

تبریک و شادباش برای روز میلاد حضرت علی (ع) و روز همه پدرای خوب و مهربون. پدرای خوب و مهربون چه در قید حیات باشند و چه از دنیا رفته باشند همیشه یادشون در ذهن فرزندانشون سبز و خاطره انگیزه.

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ تیر ۱۳۸٩

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir