کودکانه می گویم...

ای کاش باز هم کودک بودیم و بی گناه

پاکی در پیشه ی ما  و  دنیای بی گواه

 

ای کاش راه کودکی ادامه داشت

هیچ کودکی در میانه پا نمی گذاشت

 

ای کاش احساس می شد کودکانه

عقلِ تنها می شد از دنیامون روانه

 

ای کاش سادگی روحش نمی رفت

ابعاد جسم از روح ما خالی نمی گشت

 

ای کاش این ای کاشها نمی بود

آرزوهامون همه در دستمون بود

 

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸

در پیچ و تاب لحظه ها می خورد صدای زنگ

مشاهده یادداشت خصوصی

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

قسمت بود به یادم بیافتی

ساعت 5 دقیقه بامداد

صدای پیامک گوشی

فاطمه

کنجکاوی ...

دوستی که اصلاً چهره اش رو به خاطر نمی آوردم برام پیامک زده بود  که:

"شراره جان من زیر اسمون مسجد جمکرانم شراره جان آقا رو یاد کن نیت کن ایشاالله حاجت روا بشی"

حس عجیبی بود در حالی که نمی­تونستم تمرکز کنم تا این دوست رو به یاد بیارم کنترل اشکام رو هم از دست دادم ... انگار منتظر جرقه ای بودم تا گریه کنم.

زنگ زدم و گفتم:

"فاطمه جان من تو رو به خاطر ندارم تا اینکه خودش توضیح داد من همونی هستم که همیشه بهت می گفتم چند تا کیف و ساک با خودت می یاری"

 من از این که اون این همه به یادم بود و من فراموشش کرده بودم واقعاً شرمنده شدم و نمی دونستم چه جوری باید عذر خواهی کنم .. چه جوری از دلش در بیارم ... اما اون با نهایت بزرگواری گفت:

"عیب نداره مهم اینه که من به یادت بودم.

لحظه ای بعد براش پیامی دادم که:

"قلبم ترکید بس که گریه کردم تو بهترین دوست منی"و اون در مقابل گفت:

"من که کاری نکردم قسمت بود به یادت بیافتم"

همیشه من دلم برای همه می تپید این دفعه یکی پیدا شد و تو فکر من بود ... توی اون لحظه دعا کردم برای همه .. برای زهرا ... از خدا خواستم تا به همه امید بده به زهرای منم همین طور ... خیلیا رو دعا کردم اما حیف شد که خودمو فراموش کردم. هر چه قدر هم که بگم و بنویسم نمی تونم حسم رو بگم خیلی خوب بود خیلی.

 

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ۱:۳۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir