دختر سخاوتمند

 

روزی فقیری در مسجد به پیامبر گفت : یا رسول الله ! مردی هستم گرسنه ، سیرم  کن ؛ برهنه ام ، لباسی به من عطا کن ؛ تهیدستم ، چیزی به من بده ! رسول خدا فرمودند : من اکنون چیزی ندارم ... اما به بلال فرمودند که این مرد را برای حاجتش به خانه دخترم فاطمه هدایت کن ! فقیر همان جملات را تکرار کرد ، فاطمه (س) غذایی نداشت ، پوست گوسفندی که فرش حسن و حسین (ع) بود به او داد ، او گفت این کجای زندگی مرا اصلاح می کند ؟ فاطمه گردنبندی را که دختر عمویش به او هدیه داده بود به پیرمرد فقیر داد و فرمود : این را بفروش و زندگی خود را اصلاح کن .

فقیر به مسجد رفت و جریان را برای رسول خدا گفت ، رسول گریست و فرمود : آنرا بفروش تا خداوند به برکت عطای دخترم برای تو گشایشی فراهم سازد .

عمار یاسر از رسول خدا اجازه گرفت تا گردنبند را از او بخرد ، پیرمرد می خواست آنرا به بهای غذا و لباسی برای نماز و یک دینار بفروشد ، عمار آنرا به 20 دینار و 200 درهم و یک برد یمانی و یک حیوان سواری و نان و گوشتی که سیرش کند خرید ، فقیر گفت خدا فاطمه را عطایی دهد که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده !

عمار گردنبند را خوشبو نمود و در پارچه ای یمانی گذاشت و به غلامش داد تا آنرا به رسول خدا (ص) بدهد و گفت خودت را نیز به رسول خدا بخشیدم و رسول نیز هم گردنبند و هم غلام را به فاطمه (س) بخشیدند ، فاطمه نیز گردنبند را گرفت و غلام را آزاد نمود !

هنگامی که غلام آزاد شد ، خندید ، علت را پرسیدند : گفت : از برکت این گردنبند در شگفتم ، گرسنه ای را سیر کرد ، برهنه ای را پوشش داد ، تهیدستی را بی نیاز کرد و بنده ای را آزاد نمود و باز هم نزد صاحبش باز گشت .

 

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ٥:٢٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧

سلام

مشاهده یادداشت خصوصی

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir