خاطرات

امروز داشتم یه دستی به سر و گوشه کمدم می کشیدم ، کتابهای دبیرستان توجهم رو جلب کرد ، حس عجیبی بود ، نگاه قلبم مات و خیره به همه خاطرات نانوشته دوران دبیرستان شد _ صدای هیاهوی 15 _ 16 دختر پر سر و صدا ، صدای زهرا و راحله دوستانی که همیشه با من هستن و جداییشون هر گز من را از آنها دور نخواهد کرد ، راشین شاعر توانای کلاس ، صدای مینا که ادای همه از جمله سلن دیون رو در می آورد ، آیدا ، سپینود ، بهناز ، سحر ، پریا ، مریم ، نازیلا . یکی میزد ، یکی میرقصید ، یکی می خوند ، دو تا تو سر و کله هم میزدن ، یکی عاشق شده بود و پای تخته شعر می نوشت و ... وای خوب که گوش می کنم صدای خانم گلاب هم می یاد ، همه ساکت شدیم و سر جاهامون .. نفس همه توی سینه ها حبس شد. خانم گلاب با نگاهی خشمناک و جدی : خانم ها در کلاس رو دیگه نبندید ، آروم کلاس رو ترک کرد و از توی دفترش چشم از کلاس ما بر نمی داشت_ غرق در این افکار  کتاب ادبیاتم رو ورق زدم بیشتر از مطالب خود کتاب نوشته های کج و کوله من به چشم میخورد ، صدای خانم مهابادی دبیر باسواد ادبیاتمون توی گوشم زنده شد ، کتاب رو ورق زدم چشمم به این عباراتی که از مرحوم قیصر امین پور نوشته بودم رسید که خدایش بیامرزاد ... .

وقتی که جهان از ریشه جهنم

آدم از عدم

سعی از یأس می آید

وقتی که یک تفاوت ساده در حرف کفدار را به کفتر تبدیل می کند باید به بی تفاوتی واژه ها و واژه های بی طرف دل بست باید به نان دل بست نان را از هر طرف بخوانی نان است ... .

قیصر امین پور

 

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧

عشق

 

 

دل را وسعتی است به پهنه گیتی و جایگاه

 

عشق است تا که

 

دراو جای گیرد و لبریزش کند

 

واین معنای مطلق زندگی است.

 

اوجین ت. هویت

 

کوه های عظیم پر از چشمه اند و قلبهای بزرگ پر از عشق ...

 

شهید بهشتی

 

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧

هدیه ای برای پدر

در آستانه روز پدر هستیم ، خواستم چیزی برایت بنویسم پدر ، دفترچه و روان نویسم رو برداشتم و با اعتماد به نفس نوشتم برای پدر .. اما هر چه فکر کردم هیچ جمله ای توی جاده ذهنم پا نگذاشت چه برسه به این که بخواد توی جریان ذهنم شنا هم بکنه ...

به ناچار احساسم رو مرور کردم ، تکرار کردم پدر .. پدر ... ، اما تکرار هم بیهوده بود ، انگار احساسی که به تو داشتم رفته بود تو سوراخ سمبه های دلم یه جایی قایم شده بود یا شایدم خوابیده بود ، توی تاریکی دلم نشد که پیداش کنم و سرشو باز کنم تا نثارت کنم ، پس شروع کردم به مرور مهربونیات ، دست نوازشگرت که آبشار موهامو بی نصیب نگذاشته بود ، به این فکر کردم که من کی تو رو نوازش کردم ، پدر  من نتونستم همه بزرگواریات رو به خاطر بیارم ولی نهایتاً به این عبارت رسیدم که :

پدر ای تنها مرد زندگیم ، تو را همچون کوهی استوار و با صلابت می دانم که همچنان در آستانه دلم ایستاده ای و آماده ای تا هر سنگ بلایی را که نشانه ام رفته است مهار کنی ، پدر من سعی می کنم در مقابل همه خوبیهایت و پناهگاه حمایتت چتری از مهربانی باشم که تو هم از وجود کوچک من احساس لذت و شعف کنی .

پدرم تو آفتابم باش و من سایه ات ... .

پدر دوستت دارم

خدا همه پدرایی که در قید حیات هستند رو حفظ بکنه و همه پدرایی رو که در حیات دیگری هستند مورد مغفرت و آمرزش خودش قرار بده به حق مولایمان امیرالمؤمنان علی ( ع ) .

 

 

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧

کجایی کودکی که یادت بخیر

مشاهده یادداشت خصوصی

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧

شبی با خدا

مشاهده یادداشت خصوصی

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧

شب آرزوها

اعمال شب لیله الرغائب

لیله الرغائب(شب آرزوها) اولین شب جمعه ماه رجب است که برای آن اعمال و فضایل بسیاری نقل کرده اند که از آن جمله می توان به روزه پنجشنبه و استغفار زیاد اشاره کرد.
شب جمعه اوّل ماه رجب را لیلة الرَّغائب مى‏گویند و از براى آن عملى از حضرت رسول‏صلى الله علیه وآله وارد شده  , کیفیت آن چنان است که روز پنجشنبه اوّل آن ماه را روزه میدارى چون شب جمعه داخل شود ما بین نماز مغرب و عشاء دوازده رکعت نماز مى‏گذارى هر دو رکعت به یک سلام و در هر رکعت از آن یک مرتبه حمد و سه مرتبه اِنَّا اَنْزَلْناهُ و دوازده مرتبه قُلْ هُوَ اللَّهُ اَحَدٌ مى‏خوانى و چون فارغ شدى از نماز هفتاد مرتبه مى‏گوئى اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى‏ مُحَمَّدٍ النَّبِىِّ الْأُمِّىِّ وَعَلى‏ آلِهِ پس به سجده مى‏روى و هفتاد مرتبه مى‏گوئى سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلائِکَةِ وَالرُّوحِ پس‏سر ازسجده برمیدارى وهفتاد مرتبه مى‏گوئى رَبِّ اغْفِرْ وَارْحَمْ وَتَجاوَزْ عَمَّا تَعْلَمُ اِنَّکَ اَنْتَ الْعَلِىُّ الأَعْظَمُ پس باز به سجده مى‏روى و هفتاد مرتبه مى‏گوئى سُبُّوحٌ قُدّوُسٌ رَبُّ الْمَلائِکَةِ وَالرُّوحِ پس حاجت خود را مى‏طلبى که انشاءاللَّه برآورده خواهد شد.

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٧

حریر احساس

مشاهده یادداشت خصوصی

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧

فکر می کردم تنهایم اما من واقعاً تنها نبودم

در تنهایی هایم می دانم که خدا هست ، تابستان هست ، خورشید هست ، ماه هست ، سنگ هست ، آب هست ، خاک هست و این یعنی همه هستی با من و در کنار من هست ... .

تابستان می دانست که من تنهایم ، دستش را به سویم دراز کرد و دستانم را به گرمی فشرد ، طلوع چشمان خورشید هر روز به طلوع چشمانم سلام می گفت و به سویم خیره می شد تا رازهایم را یافته باشد .

ماه بی صبرانه رفتن خورشید را انتظار می کشید ، خورشید تموز نمی رفت ، دل نمی کند ، انگار هنوز به رازم پی نبرده بود و نمی توانست از چشمانم دل ببرد ، چاره چیست باید می رفت ، وقتی میرفت در گوش ماه حرفهایی زد ، آنچه از وجودم را می دانست به ماه گفت ، به ناچار حرف هایم را در کاغذ باد پیچیدم و با نفسی از ته دل نامه را رهسپار ماه کردم ، ماه با لشکری از ستاره ها تا صبح برایم دعا کردند ، شب فرصت کمی نبود .

صبحی دیگر فرا رسید ، گویی خورشید رفته بود تا راز تنهای دیگری را برای ماه افشا کند ، اینبار من به سراغ سنگ رفتم ، حرفهایم را برایش زدم ، سنگ برایم صبوری کرد ، حرفهایم که تمام شد سنگ را به آب ، آفریده لطیف خدا سپردم تا رازهایم را برای خاک بگوید ، از حرف هایم جوانه هایی سبز از دل خاک اطراف رودخانه سر برآوردند . حالا دیگر من تنها نبودم خدا ، تابستان ، خورشید ، ماه ، ستاره ها ، سنگ ، آب ، خاک ، جوانه های سبز ، همه ، همه حرفهایم را می دانستند و ... .

 

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ۳:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧

تو همیشه با منی

مشاهده یادداشت خصوصی

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧

من / تنهایی هام و خــــــــــــــدا...

بر سر سفره دلم جانمازم پهن است

تنهایی سردم با حضورت گرم است

عطر عشق تو در دلم پیچیدست

ساقه ام بر ریشه ات چسبیدست

سجاده دل باز و نگاه خیره ام در پی توست

صبر من اما پس چرا در طلبت لبریز است

 

خدایا بی تابی هایم ...

              دلتنگی هایم ...

                           درمان تلاطم هایم را ...

همه را همه وجودم را قلبم را ...

           به تو فقـــــــــط به تــــــــــو می سپارم...

 

 

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧

فرصت

مشاهده یادداشت خصوصی

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ٦:٥٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧

پروردگارم

الها 

          فرصتساز ما باش تا در آن فرصتها زندگیمان را آنگونه بنا کنیم که تو می خواهی مبادا که برجی بسازیم بی پایه که با زلزله امتحانات و ابتلائات تو از هم بپاشد ، ویران شود

 

رحیما

          بینشی به ما بده تا جهان را نظاره کنیم ، درک کنیم ، آنگونه که تو می خواهی

 

رحمانا 

         نگاهی به ما عطا کن تا زیبا  ببیند هر آنچه تو خلق کرده ای و به دیده نقد بنگرد هر آنچه که بشر ساخته است

 

بارلها

         یاریمان کن تا عظمت در نگاه ما باشد نه در آن چیزی که به آن می نگریم ، با چشمی بنگریم که تو در آن حضور داری

  

پروردگارا  

        فرازو نشیب های جاده های فرداهای مارا به سویی هموار کن که خودت می خواهی

 

بخشایشگرا  

        ما از تو راضی هستیم تو هم ما را ببخش و از ما راضی باش که امیمند همین ببخششیم ...

 

       خدا یا هر که ام

                 

                    هر چه ام

          

      سر تقصیر به تو فرود آورده ام        

          

              امید به درگاه تودارم

 

+   دختر کوچک سیاره نپتون ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir