من در کنارت خواهم بود...
امیر جان با وجود آنکه به زودی می بینمت دلتنگت شده ام... هر لحظه به فکرتم... برایت دعا می کنم که به اهدافی که داری برسی و در امتحان برد هم موفق و سربلند باشی و بدان من همیشه در کنار تو و یاریگرت هستم.
جملاتی به یاد ماندنی... بیایید بیاموزیم
لازم نیست برای طولانی زیستن،
به روزهای زندگی ات اضافه کنی،
تلاشت این باشد که
"زندگی" را به روزهایت اضافه کنی ... .
کسی که با زشتی پیروز شود، شکست خورده است.
مهاتما گاندی:
اگرفقط یکبار وجود خداوند را بپذیرید، هرگز در ضرورت دعا و نیایش شک نخواهید کرد.
قبل از هرچیز به امت عیسی توصیه میکنم که زندگی مسیح را ملکه سازند و به راه او قدم نهند. هرگاه به شیوه روحانی پیامبر خود، میل به سوی ما کنید، مانع و رادعی در برابر شما نخواهد بود.
خشم، اسیدی است که به ظرف خود بیشتر از چیزی که به آن پاشیده میشود، آسیب میرساند.
من از امتیازها و انحصارها نفرت دارم. هرچه نتواند با توده های مردم تقسیم شود برایم گناه آلود و حرام است.
تغییری را که آرزو داریم در دیگران ببینیم ابتدا باید در خود ایجاد کنیم.
هر تغییر و تحولی که برای جهان آرزو میکنی، در وجود خودت ایجاد کن!
وظیفه ما نیست که خطای دیگران را جستجو کنیم و به قضاوت درباره دیگران بنشینیم. ما باید تمام نیروی خویش را برای قضاوت در کار خودمان صرف کنیم و تا وقتی که حتی یک خطا در خود می بینیم حق نداریم که در کار مردم دیگر دخالت کنیم.
هیچوقت نمیتوانید با مشت گرهکرده دست کسی را به گرمی بفشارید.
ضعیف هیچگاه نمی تواند ببخشد. بخشش برای موجودی قوی است (تا در عین قدرت تنبیه یا انتقام ببخشد.)
خود را فدا کنیم، بهتر است تا دیگران را نابود سازیم.
زور، اسلحه مردمان ناتوان است.
نخست نادیده میگیرندتان، بعد به شما میخندند، سپس با شما مقابله میکنند، ولی پیروزی نهایی با شماست.
دکتر علی شریعتی:
بمانیم تا کاری کنیم نه اینکه کاری کنیم تا بمانیم.
برای همسرم: دوستت دارم بیش از …
دوستت دارم بیشتر از آنچه که تصور توست از دوست داشتن!
دوستت دارم چون تو مفهوم دوست داشتن را درک می کنی!
دوستت دارم همچو آسمانی که همیشه بالای سر توست!
و
دوستت دارم با تمام وجودم، با احساسی لبریز از محبت و عشق!
از دلنوشته های پروفسور حسابی پدر فیزیک ایران
بازی روزگار را نمی فهمم!
من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!
داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،
این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.
همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،
پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.
انسان عاشق زیبایی نمی شود،
بلکه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!
انسان های بزرگ دو دل دارند؛
دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که میخندد و آشکار است.
همه دوست دارند که به بهشت بروند،
ولی کسی دوست ندارد که بمیرد ... !
عشق مانند نواختن پیانو است،
ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری. سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.
دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد،
پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.
اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است؛
محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.
عشق در لحظه پدید می آید
و دوست داشتن در امتداد زمان
و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.
راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود
انسان چیست ؟
شنبه: به دنیا می آید.
یکشنبه: راه می رود.
دوشنبه: عاشق می شود.
سه شنبه: شکست می خورد.
چهارشنبه: ازدواج می کند.
پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد.
جمعه: می میرد.
فرصت های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...
کلاسی که تقسیم شد: چشمآبیها و چشمقهوهایها
جین الیوت در شهر کوچک «رایسویل» در ایالت آیوا معلم کلاس سوم بود. سال ۱۹۶۸ بود و در آن زمان درامریکا تبعیضهای نژادی علیه گروههای اقلیت و سیاهپوستها رواج داشت. ترور «مارتین لوتر کینگ» که در آوریل همان سال اتفاق افتاد، الیوت را به فکر انداخت که درباره آثار منفی نژادپرستی به شاگردهایش مطالبی را آموزش دهد. ساکنان شهر کوچک او همه سفیدپوست بودند و اکثر بچههای ۸ ساله کلاسش هم در همان شهر به دنیا آمده و بزرگ شده بودند. همگی سفیدپوست و مسیحی بودند و با آنکه سیاهپوستها را فقط در تلویزیون دیده بودند، همگی نسبت به آنها عقاید ضد سیاهپوستی و نژادپرستانه داشتند.
الیوت به این نتیجه رسیده بود که صرفا با صحبت کردن درباره تبعیض نژادی نمیتواند معنا و مفهوم واقعی این پدیده منفی اجتماعی را به شاگردهایش بفهماند. بنابراین تصمیم گرفت که آزمایشی را در کلاسش اجرا کند. در روز اول آزمایش کلاس را به دو گروه «چشمآبیها» و »چشمقهوهایها» تقسیمبندی کرد و به بچهها گفت که چون خودش معلم کلاس است و چشمانی آبی دارد، بنابراین در کلاس او چشم آبیها بهتر و برتر از چشمقهوهایها هستند. در ابتدا شاگردهای چشمقهوهای مقاومت کردند و نمیخواستند این موضوع را قبول کنند، برای همین الیوت با یکسری توضیحات شبهعلمی آنها را قانع کرد. مثلا به آنها گفت رنگیزههای ملانین که تعیینکننده رنگ چشم هستند، ضریب هوشی و توانایی یادگیری را در افراد چشمآبی افزایش میدهند.
او یک سری نوارهای پارچهای رنگی به صورت یقه لباس تهیه کرده بود و از شاگردهای چشمآبی خواست که آنها را دور گردن همکلاسیهای چشمقهوهای خود ببندند تا آنها هرچه راحتتر قابل شناسایی باشند. او به چشمآبیها مزایای ویژهای داد، مثلا زنگ تفریح طولانیتر و نشستن در ردیفهای جلویی کلاس. چشمآبیها موظف بودند که فقط با گروه خودشان بازی کنند و چشمقهوهایها را ندیده بگیرند. چشمقهوهایها باید از آبخوریهای جداگانه آب میخوردند و اگر اشتباه میکردند یا قوانین را رعایت نمیکردند، توبیخ میشدند.
به این ترتیب الیوت موفق شد ظرف تنها چند ساعت یک جامعه کوچک نژادپرست در کلاس درسش تشکیل دهد. او مشاهده کرد که شاگردهایش همان ۱۵ دقیقه اول نسبت به این اعمال تبعیضآمیز عکسالعمل نشان دادند و رفتار متقابل آنها با یکدیگر تغییر کرد: چشمآبیها که خود را گروه برتر میدانستند، نسبت به همکلاسیهای «زیردست» خود رفتارهای گستاخانه و رئیسمآبانه بروز دادند. آنها چشمقهوهایها را مسخره کردند، از آنها به معلمشان شکایت بردند، توی حیاط مدرسه با آنها کتککاری کردند و حتی خودشان روشهای جدیدی برای اعمال محدودیتهای بیشتر بر آنها ابداع کردند. همین طور آنها توانستند چند تمرین ریاضی و روخوانی را که قبلا از عهدهاش برنمیآمدند، با موفقیت انجام دهند و نمرههای بهتری در آن درسها بگیرند.
چشمقهوهایها هم ظرف همین مدت کوتاه تغییر کردند: آنها ناگهان روحیه خود را از دست دادند و تبدیل به بچههایی افسرده، کمرو، کم جرئت، و بیاراده شدند. حتی آنهایی که قبلا در کلاس شخصیتی غالب و مقتدر داشتند، هم به افرادی ترسو و تابع تبدیل شدند. عملکرد درسی این گروه در آن روز به مراتب بدتر شد و حتی در حل تمرینهای ساده قبلی با مشکل مواجه شدند.
در روز دوم آزمایش، برای برقراری تعادل، الیوت موقعیت بچهها را تغییر داد و گفت که روز قبل اشتباه وحشتناکی کرده و این درواقع چشمقهوهایها هستند که گروه برترند. به همین دلیل از چشمقهوهایها خواست که یقههای رنگی خود را باز کنند و به گردن چشمآبیها بیندازند. آنها هم شادمانه این کار را کردند و در روز دوم انتقام خود را از چشمآبیها گرفتند. الیوت این آزمایش را در بعد ازظهر روز دوم به اتمام رساند و از دانش آموزان خواست که یقههای رنگی خود در آورند. آنها یقهها را دور انداختند و درحالی که گریه میکردند، همدیگر را در آغوش گرفتند.
صبح روز سوم الیوت به شاگردهایش توضیح داد که حالا آنها درمورد تعصب و تبعیض چیزهایی آموختهاند و دیگر میدانند که یک سیاهپوست در این جامعه چه احساسی دارد. او از شاگردهایش خواست که هر کدام تجربه شخصی خودش را به صورت یک انشا بنویسد. بچهها درباره این آزمایش دو روزه به بحث و تبادل نظر پرداختند و پیام درونی آنرا به خوبی دریافت کردند.
الیوت چهارده سال بعد با شاگردهایش که حالا بیست و چندساله شده بودند، تجدید دیدار کرد. آنها خاطرات آن دو روز را با وضوح هرچه تمامتر به یاد داشتند. آن تجربه ناب دوران کودکی تاثیری بسیار عمیق و ماندگار در زندگی آنها گذاشته بود و باعث شده بود که در تمام این سالها همواره نسبت به رفتارهای متعصبانه، مغرضانه، تفرقهافکن و تبعیضآمیز، آگاهی بالا و منحصربه فردی داشته باشند.
الیوت این آزمایش را در کلاسهای درس خود تکرار کرد. از سومین تجربه او فیلم مستند «کلاسی که تقسیم شد» تهیه گردید که در سال ۱۹۸۵ از شبکه پیبیاس پخش شد و یکی از پربینندهترین ویدئوهای درخواستی در وبسایت این شبکه به شمار میرود.

مریم نیکزاد
شب میلاد تو است... زهرا جان
شب میلاد تو است
چشم ها از حادثِ مرگت تر است
شب.. ستاره.. نور ماه
ریزش اشک و صدای آه آه
یاد تو این روزها چه زیبا با من ست
چشم من از حادثِ مرگت تر است
ای صمیمی ای رفیق کودکی
رفته ای...
نام و هم یادت به خیر
خنده های کودکی هامان به خیر
یاد آن روزهای پر خاطره
یاد دستانت به خیر
گرم
لبریز از مهر بود
کاش می شد فراموشت کنم
سینه از غم یکسره خالی کنم
کاش می شد
کاش می شد
زهرا جان هرگز از یادم نمی روی و با وجود اینکه نمی بینمت نگاه و نمایت، سکوت و صدایت، قدم هایت، سلام و صفایت، شادی ها و غم هایت، گریه ها و خنده هایت، نا امیدی و امیدهایت، امید دادن ها و امید گرفتن هایت، مهرت، عشقت و تک تک حرف هایت هنوز هم مثل گذشته در پیش چشمانم است... .
فرصت نشد که به تو بگویم صبر کن کجا می روی با این شتاب، رفیق تنهای کودکی هایت را تنها نگذار، نرووو... .
ای کاش می توانستیم در کنار هم باشیم، هر چه از رفتنت می گذرد بیشتر دلتنگت می شوم... .
پرواز کن تا آرزو
« آزاد شو از بند خویش زنجیر را باور نکن
اکنون زمان زندگیست تاخیر را باور نکن
حرف از هیاهو کم بزن از آشتی ها دم بزن
از دشمنی پرهیز کن شمشیر را باور نکن
خود را ضعیف و کم ندان تنها در این عالم ندان
تو شاهکار خالقی تحقیر را باور نکن
بر روی بوم زندگی هر چیز میخواهی بکش
زیبا و زشتش پای توست تحقیر را باور نکن
تصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی
از نو دوباره رسم کن تصویر را باور نکن
خالق تو را شاد آفرید آزاد آزاد آفرید
پرواز کن تا آرزو زنجیر را باور نکن »
دلبسته محبت
صبح زیبایی است... خدا روشکر... شاید روزی برخیزیم و همه چیز بر وفق مرادمان نباشد... چونانکه سابق بر این پیش آمده است برای من و البته برای شما هم!
روحم هوس لی لی بازی کردن دارد...
سنگ ریزه محبت رو بر داشتم و روی خانه های لی لی گونه احساسم نشانه رفتم...
کامپیوتر رو روشن کردم... مدیا پلیر رو ران کردم... رسیدن به اولین... نام آهنگی بود که می شنیدم... در ادامه آهنگی از انوشیروان روحانی... بله اینگونه بود که آهنگ های مورد علاقه ام از پی هم می آمدند...
آفتاب چشمک می زد... با شتاب بلند شدم و پرده ها رو هم به کناری زدم... نگاه گرم و طلایی آسمان اتاقم رو نشانه رفته بود... من بودم و خدا و خورشید و رقص واژه ها از پس سکوت کلام و خلوت موسیقی و احساس...
می نوشتم و می نوشتم...
بلند شدم و کتاب ناظم حکمت به نام «تو را دوست دارم چون نان و نمک» رو بر داشتم... می خواستم شعری بنویسم بر تابلوی رنگارنگ احساسم... همان وبلاگم... می خواستم بگم که من باز هم اومدم... اکنون کمی خوب شده ام و دوره سوگ برای دوستم رو به انتها می رسونم چون باز هم تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم هر چند فقط و فقط روحانی... هر چند از پس سایه هایی محو در خواب هایم... خواب هایی معنادار.
برای همه می نویسم... همه کسانی که می شناسند مرا... کسانی که حتی یک بار هم که شده به دایره زندگیم نزدیک شده اند...
از مرکز دایره به اطراف می رویم... پدر، مادر، خواهر، همسر، اقوام نزدیک، دوستان صمیمی، دوستان نزدیک، همکاران، اقوام دور، دوستان دور، آشنایان و ... .
برایتان می نویسم:
تو را دوست دارم
چون نان و نمک
تو را دوست دارم
چون لحظه شوق، شبهه، انتظار و نگرانی
در گشودن بسته بزرگی
که نمی دانی در آن چیست.
تو را دوست دارم
چون سفر نخستین با هواپیما
بر فراز اقیانوس
تو را دوست دارم چون گفتن «شکر خدا زنده ام.»
تبریک پیشاپیش طلوع یک هزار و سی صد و نودمین بهار طبیعت

