و بهاری که همیشه در همین نزدیکیست

وبــداشت بر وزن یادداشت..دفترچه یادداشت الکترونیکی من..شایدم تخته سیاه مجازی من

آخرین مقصد کجاست؟

این روزها روحم تب داره و عرق کرده... جداً تومور فکری گرفته ام... روز دوشنبه وقت جراحی گرفتم... سه نفر جراح علوم تربیتی قراره جراحی کنن... .

حال و هوای خاصی دارم... خوشحال از اینکه بالاخره یه مرحله دیگه از این درس خوندنم داره تموم می شه ولی کمی هم ناراحتم... مثل کسی که خونه شو می فروشه و به جای دیگه نقل مکان می کنه اما خاطره های خوب اون خونه قبلی هیچ وقت از ذهنش پاک نمی شه... دوست ندارم دانشگاه منو فراموش کنه... نمی تونم حالمو حتی برای خودم معنی کنم... دلم می خواد در و دیوار های دانشگاه بلند بلند برام بخونن مسافر عزیزم، مسافر خسته ی من خدا تو را نگه دار... خوب من مسافری بودم که 6 سال در سفر بودم حالا دارم به مقصد می رسم... این 6 سال سفر من رو ساخت... کلی عوض شدم... حالا خوب یا بد نمی دونم... می دونم خیلی تغییر کردم... .

 

+   کوچولو ; ۸:۳٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸
    و اينك احساس شما ()  
 

بارانی باید...

همه چیز گاه اگر کمی تیره می نماید...

                       باز روشن می شود زود

              تنها فراموش مکن این حقیقتی است:

      بارانی باید، تا که رنگین کمانی برآید

       و لیموهایی ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود

و گاه روزهایی در زحمت

         تا که از ما، انسان­هایی تواناتر بسازد.

خورشید دوباره خواهد درخشید، زود

                                  خواهی دید.

کولین مک کارتی

+   کوچولو ; ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸
    و اينك احساس شما ()  
 

...

 

 

عاشقم، عاشق ستاره صبح

عاشق ابرهای سرگردان

عاشق روزهای بارانی

عاشق هر چه نام زندگیست بر آن...

+   کوچولو ; ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸
    و اينك احساس شما ()  
 

...

 

 

 

یا باب الحوائج

+   کوچولو ; ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸
    و اينك احساس شما ()  
 

حرف­های شاعرانه آشنای یک آشنا...

 

دنبال خدا نگرد .... خدا در بیابان های خالی از انسان نیست ..... خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست .... خدا در مسیری که به تنهایی آن را سپری می کنی نیست .... خدا آنجا نیست .... به دنبالش نگرد.... خدا در خانه ای است که تنهایی در آنجا نیست، در جمع عزیزترین هایت است .... خدا در دستی است که به یاری می گیری .... در قلبی است که شاد می کنی، در لبخندی است که به لب می نشانی .... این قدر نگرد .... گشتنت زمانیست که هدر می دهی .... زمانی که می تواند بهترین ثانیه ها باشد .... چرا زمان را هدر می دهیم؟ ثانیه ها به شمارش بوده اند و این روزها انگار عقربه ثانیه شمار، صفحه دایره ای زمان را سریع تر طی می کند .... .

+   کوچولو ; ٦:۳٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸
    و اينك احساس شما ()  
 

با تمامی وجودم حس یک ترانه غمگین دارم...

 

1.         دوست من مریضه اما باید خوب بشه و می شه... اگر چه بیناییش 60 درصده و ظاهرش عوض شده اما همه اینا خوب می شه... من مطمئنم خوب می شه... دعاش کنید... فقط کافیه بگید خدایا این دختر مریض رو به آبروی زهرا (س)، شفا بده... سه شنبه بستری می شه و چهارشنبه می ره زیر تیغ... دعا کنید باز هم بمونه و چشماش طلوع خورشید رو ببینه... من می گم:

«می تونم کنار شبهات یه طلوع تازه باشم... وقتی محتاج شفایی پی راه چاره باشم».

نمی دونم شما چی می گید.

2.        

ریسمان من،

با امید و کنجکاوی، با شور و شوق

و در آرزوی عشق و محبت و دوستی

به ستارگان تنیده شده،

تا شاید به ستاره ­ای برسم، که نور آن

گرما بخش حیات، دوستی و محبتم باشد.

دکتر الهه طباطبایی

ستاره دنباله دار عشق

 

+   کوچولو ; ٦:٤٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸
    و اينك احساس شما ()  
 

خوشحالم...

برای چیزی که به من ربطی نداره خوشحالم... دو نفر از بچه های هم رشته ایم با هم ازدواج کردن... آقایِ... با خانمِ... این خبر به قدری جالب بود که عین بمب ترکیده... خبر سال دانشکده شده... هر روز همه به هم زنگ می زنن و از این ماجرا می گن ... هر چند قبلاً هم اتفاق افتاده بود ولی مال اینا خیلی جالب بود... آخه هیچ ربطی به هم نداشتن... همه بچه های ورودی های 80، 82 و 84 شگفت زده شدن... ما ورودی های 82، هم آقای... و هم خانم... را می شناختیم... اما این دو تا همدیگر رو نمی شناختن... آخه وقتی اون رفت این اومد... ما این وسط بودیم که هر دو رو دیدیم... حالا چه جوری شده که اینجوری شده!!! قسمت این دو نفر رو دو بار در یک مسیر قرار داد... حالا می خوان دعوتمون کنن به صرف صبحانه! جالبیش به اینه که ورودی های 78 هم اینارو می شناسن... . احساس می کنم همه­ی دوستام اونجان... دلم می خواد برم یه خورده بخندیم ولی بازم از دست پایان نامه شاید نشه برم.

+   کوچولو ; ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸
    و اينك احساس شما ()  
 

نقش بر آب

عجب نقشه هایی داشتم برای روز دفاع... کارت دعوت بگیرم، مانتوی فلان مدلی بپوشم، عمه ها، دایی ها، و خاله جان و همه ی دوستانم رو دعوت کنم... عین منگول ها... آخه گفتم دیگه خیالشون راحت بشه... دیگه هی از من نپرسن پس این درس تو کی تموم می شه... انگار همه منتظرن بهانه گیری های من تموم بشه... خلاصه کلی برنامه داشتم... برنامه ی ورزشی گذاشته بودم برای خودم اما افسوس که کمی هم رشد عرضی داشتم عوض رشد فکری... از بس که پشت کامپیوتر... نه رایانه... نشستم و در اوقات بیکاری و باکاری آویزون یخچال بودم... یخچال دیگه تو دلش منو نفرین می کنه از بس درشو باز می کنم... چون حسابی از ریخت دراومدم... دیگه بی خیال اون موارد بالا شدم... دیگه فقط می خوام تموم بشه... . پدر و مادر، خواهر، و چند دوست و چند همکلاسی کفایت می کنه... ولی تا اون روز شاید دوباره تصمیم بگیرم همون موارد رو پیاده سازی کنم..................... . حالا چی کار کنم که من زشت شدم... دل که دارم... شاید دیگه هیچ وقت نشه درس بخونم. پس شاید به دلخواهم رفتار کنم.

نمی دونم چرا خورده کاری پایان نامه تمومی نداره... نقطه و ویرگول دمار از روزگارم در آورده... نیم فاصله از همه بدتر بود... یکی نیست بگه مگه تو بیماری که برای خودت کار درست می کنی... وای از دست خودم.

 

+   کوچولو ; ٦:۱٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸
    و اينك احساس شما ()  
 

معرفی کتاب برای کوچولوهای بزرگ یا بزرگ های کوچک

 

کوچولو ها کوچولوها، دستاتون بدین به ما بریم به شهر قصه ها، یادش به خیر قدیما از رادیو می شنیدیم اینو... . من نمی دونم بر عکس همه، چرا هر چه بزرگتر می شم، انگار کوچکتر هم می شم!

این روزها رشد نوآموز می خونم... به جان خودم خیلی باحاله... یک جا، 4 تا پیک رو خوندم. توی این مجلات یه بخش معرفی کتاب داره... منم از بین اونا دو تا رو دوست دارم بخونم که به شما هم معرفی می کنم البته دومیش رو یه بار دیگه معرفی می کنم. با خودم فکر می کنم که عوض خوندن رشد تکنولوژی آموزشی، من چرا باید رشد نوآموز بخونم! این درس هایی که خوندم روی مغزم اثر هولناکی گذاشته انگار!

چه کارکنم آدم خسته می شه از بس می خونه، ترجمه می کنه، تایپ می کنه، به روایی تمیزی و ملاکی فکر می کنه و اینا (...) بالاخره می رسه به یه جایی که باید بره رشد نوآموز بخونه.

«فکرش را بکن، این چیزها را در خیابان مالبری دیدم» این کتاب، سرگذشت پسری است که پدرش از او می خواهد هرچه را در مسیر مدرسه تا خانه می بیند، تعریف کند. اما به نظر او همه چیز تکراری و ساده است. به همین خاطر، به جای تعریف دیده ها، خیالپردازی می کند.

ناشرش افق است (کتاب های فندق)، دکتر زیوس نوشته است و رضی هیرمندی ترجمیده! است.

 

+   کوچولو ; ۸:٠٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸
    و اينك احساس شما ()  
 

آسمان، آب، زمین

کی به این خورشید می­گوید نخواب؟

آفتابت را بتاب

کی زده فواره­ی رنگین کمان

توی حوض آسمان؟

از کجا آورده دریا آب را؟

آسمان، مهتاب را

کی به دل­ها مهربانی داده است؟

شادمانی داده است؟

او خدای مهربان و خوب ماست.

دوست­دار بچه­هاست.

ناصر کشاورز

 

+   کوچولو ; ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸
    و اينك احساس شما ()  
 

رفتن با شکوه تر از ماندن و بودن است... .

تو تب و تاب رفتنم شوق سفر داره تنم

تو این دیار موندنی اون که نمی مونه منم

بیت اول از شعری از سیروس الوند

آهنگساز ناصر چشم آذر

خواننده قاسم افشار

 

+   کوچولو ; ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸
    و اينك احساس شما ()  
 

من کیستم؟

 

من عاشقم!

اول از همه عاشق خدایم هستم من، خدایی که مهربانترین است، عاشق دینم، مذهبم، و انتظارم برای فرج مهدی موعود زمان، عاشق مام وطن، خانه ای گرم برای ماندن.

عاشق روزهای تلخ زندگی­ام هستم من چون تا تلخ نباشد چه معنا دارد شیرین.

من عاشقم!

عاشق لحظه های تنهایی با خودم، لحظه هایی که سکوتی فراگیر و پر معنا فضای خانه را پر کرده و من در خلوتگاه همیشگی خودم در اتاق در بسته ام موسیقی های بی کلام و با کلام مورد علاقه ام را در نهایت صدا بارها و بارها گوش می­کنم و کسی نیست بگوید هیس... شراره... صدایش را کم کن.

من عاشق آن لحظه هایی هستم که با افکارم خلوت کرده ام، عاشق تحلیل رفتار خودم با مردم، عاشق شرمندگی از رفتار بدم در خودم و عاشق اینکه از رفتار خوبم به خودم ببالم و بگویم هزاران بار شکرِ خدا.

من عاشق صدای پای پیشی کوچولوهای آتیش پاره پشت پنجره اتاقم هستم، وقتی ناخن هاشان را روی شیشه پنجره می­کشند تا شاید کمی تیز شود بلکه بهتر بتوانند همدیگر را در تمرین زندگی چنگ زنند. عاشق نگاه های یواشکی از پشت پنجره به شیطنت های یه بچه گربه و خنده از ته ته دل به اون شیطون کوچولو هستم من، عاشق اینکه هر روز توی خیابون با یکی از گربه ها که اسمش زیباست تا یه جایی پیاده برویم و از ارزش گوشت بگوییم با هم.

عاشق نگاه کردن به کارهای عجیب بچه ها، عاشق «لام» تلفظ کردن «ر»، عاشق فشنگ گفتن بچه ای که شنیده است قشنگ و فشن، عاشق این ترکیب واژه ها هستم من.

عاشق اینکه آیینه گاهی مـــــرا هم نشان دهد، من عاشق این هستم که گاهی کودکی­هایم را یاد کنم، عاشق شنیدن موسیقی حنا دختری در مزرعه از جعبه جادوی سیاه، عاشق اینکه گاهی گذری کنم از کوچه مدرسه ام و به مدیرش بگویم سلام، عاشق این که ١٢ سال قبل را من ببینم توی خواب و بگویم دوستانم را که من از 12 سال آینده آمده ام، بنگرم آن­ها را خوب، بسپارم به یاد رنگ چشم های کوچکشان را و بگویم عمیقاً که من دوست دارم شما را و بگویم  آن­ها را که شاید دیگر هرگز نبینیم یکدیگر را پس خدا باد نگه دار شما.

عاشق اینکه گاهی غذایی بپزم با چاشنی مهر، پدر و مادرمم میل کنند و بگویند به به، عاشق اینکه گاهی کمدم را بریزم بیرون و از نو مرتب بکنم، عاشق اینکه گاهی گم کنم و پیدا بکنم، عاشق کاغذها و قلم، کتاب شعر، عاشق کتابی با نام ستاره دنباله دار عشق، حرفی از تعبیر طالع داشت کتاب. عاشق نامه فرستادن به خدا، عاشق وبلاگم همراه با موسیقی آرامش بخشش از هومن راد، عاشق دفترکم، و...

در نهایت من عاشق این هستم که گاه گاهی دفتری را باز کنم و ببینم مادر خیلی وقت پیش نوشته است برایم ای عزیزم! نور چشمم! دختر کوچک من! اینگونه باش... آنگونه نباش... آری من عاشقم و حرفم از عشق زیاد اما آیا تو را هم عشقی هست؟ نقطه یا علامتی ز سوال آری اما هیچ سر خطی را فعلاً نه.

 

+   کوچولو ; ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸
    و اينك احساس شما ()  
 

مظلوم حسین من

مستان همه افتاده و ساقی نمانده

یک گل برای باغبان باقی نمانده

صحرا همه گلگون شده

هر بلبلی دلخون شده

مظلوم حسینم، مظلوم حسینم

دور حرم دویدم

صفا و مروه دیدم

هیچ کجا برای من کربلا نمی شود ای دوست!

"غلامرضا شکوهی"

 

+   کوچولو ; ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸
    و اينك احساس شما ()  
 

احوال من چه طوره؟

امروز همان فردایی بود که دیروز منتظرش بودم... می دانستم که آخرش هم نمی شود که از دست پایان نامه خلاص شد... نمی شود رها بود... می خواهم فریاد کنم... من خسته ام... کارهایم عقب مانده... انرژی ندارم... انرژی شش ماه آینده را هم سوزاندم تمام شد رفت... حالا چه کنم با این همه کار... این مدرسه عجب سرعت گیری کار گذاشته بود... خدایا به فریادم برس جانم ز تن در آمد... .

+   کوچولو ; ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
    و اينك احساس شما ()  
 

دو هفته خاطره

من نمی تونم معلم بشم چون هیچ وقت نمی تونم بچه ها رو ترک کنم... نمی دونم چرا اینقدر بچه ها رو دوست دارم... .

اجازه خانم... خانم اجازه... خانم من شما رو دوست دارم، به خدا راست می گم خانم... خانم اسمتون چیه... خانم چند سالتونه... راست می گین خانم... خانم نگین توی اون کلاسه خیلی شکل شماست... خانم یکی از بچه ها اسمش مثل شماست... خانم یکی فامیلش مثل شماست... خانم شما چی خوندین... خانم یعنی می شه ما هم مثل شما بشیم... خانم شما نابغه هستین که این برنامه رو درست کردین... خانم تو رو خدا نرین... خانم خواهش می کنیم یه ذره دیگه بمونین... خانم ای کاش شما معلم ما بودین... خانم این صدای خودتونه... راست می گین... خانم شما خیلی مهربونین... خانم یعنی می شه ما هم به دانشگاه بریم... خانم خانم خانم... هنوز صدای بچه ها توی گوش منه... خیلی زیاد بودن... نزدیک 60 نفر... همشون خوشگل و مامانی... چندتاشون مثل خودم توی اون سن و سال بودن... یکشون گرد و قلمبه... خجالتی... درس خون و مودب بود... کوچکتر از سنش نشون می داد خیلی مثل خودم بود... خیلی دوسش داشتم می یومد بغل دست خودم می نشست... به من نگاه می کرد و لبخند می زد... منم لبخند می زدم و نگاهم می کرد اندکی بعد با خجالت سرش رو به پایین می انداخت... دوباره تکرار می کرد... عاشق نگاه خمارش بودم... کوچولوی من... .

 خیلی دوسشون داشتم خیلی... کارم دو هفته ای طول کشید وقتی تموم شد ایستادم جلوی در کلاس اول و گفتم: بچه ها شاید من هرگز دیگه شما رو نبینم... فقط می تونم بگم خیلی دوستون داشتم... همیشه به یادتون می مونم... البته با کلاس دوم نشد که خداحافظی کنم... نشد بگم که دوسشون دارم... خیلی ناراحتم آخه اونا همش به من می گفتن که دوسم دارن من باید جبران می کردم... باید احساسم رو بهشون می گفتم... چشماشون منتظر محبت من بود... اینقدر کارم سنگین بود که نشد بگم... فقط موقع برگشتن از مدرسه ایستادم جلوی در مدرسه و اشکام رو روی زمین به یادگار گذاشتم و رفتم...................... .

 

+   کوچولو ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸
    و اينك احساس شما ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir